|
دلتنگی تنها نصیب من بود از تمام ِ زیباییهایت!
|
||
|
عروسی خوب برگذار شد همه چی عالی بود
فقط غم زیادی تو دلم بود شب که رفتیم خونمون میترسیدم دلم نمیخواست بیاد پیشم توی اتاق بودم که علی اومد نگام کرد سریع نگاهمو ازش دزدیدم! گفت میدونم نمیخوای کنارت باشم ... پس لباسامو بردارم برم بیرون! لباساشو برداشت رفت ! خیالم راحت شد اون شب تا صبح گریه کردم نزدیکیای صبح خوابم برد و صب با صدای علی بیدار شدم گفت پاشو تنبل خانوم بلند شدم نشستم علی نگام میکرد فقط گفت چقده تو نازی! خندید منم برای اولین بار بهش یه لبخند از ته دلم زدم! نمیدونم چرا خوشم اومد از حرفش! پاشدم رفتم میز صبحانه رو بچینم اومد و کمکم کرد و خلاصه صبحانه رو بدون هیچ حرفی خوردیم! ... ادامه دارد... دعا کردیم که بمانی ، بیائی کنار پنجره ، باران ببارد .
+
تاريخ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 0:11 نويسنده بیوه
عقد کردیم و شدیم زن و شوهر! علی باهام خیلی مهربون بود و هیچ حرفی از گذشتم نمیزد انگار که اصلا اتفاقی نیافتاده ! دوران نامزدیمون زیاد طول نکشید ! چون خانواده علی دوست داشتن که زودتر بریم سر خونه زندگیمون! علی هم که خودش بدتر بود! مامانم برام جهیزیه میخریدو میذاشت کنار... اما من اصلا هیچ ذوقی نداشتم! علی میومد و منو میبرد برای انتخاب خونه و ... منم همیشه همه چیو میذاشتم به سلیقه خودش! میفهمید سردم نسبت بهش اما به روش نمیاورد! نزدیکش نمیشدم.... دستم و که میگرفت یخ میکردم و یجوری از کنارش بلند میشدم! خلاصه کارا زود پیش رفت و خونمونم زود اماده شد خونمون خیلی دورتر از خونه خودمون بود محل کاره علی سمت ولنجک بود و اونجاهام خونه گرفت! تاریخ عروسی رو گذاشتیم... ادامه دارد... لحظه هایی هست که دلم واقعاً برایت تنگ می شود. من اسم این لحظه ها را “همیشه” گذاشته ام...
+
تاريخ جمعه سی ام دی 1390ساعت 15:14 نويسنده بیوه
حوصله ی هیچ کاریو نداشتم بعد از آرش دلم نمیخواست زنده بمونم
بعد از یه مدت مامان گفت که شب مهمون داریم و باید به خودم برسم! محل ندادم... شب نگارینا با خالش و علی باز اومدن برای خواستگاری کفرم دراومده بود از مامانم عصبی بودم که بهم نگفته بود ... اومدن مامان علی باز گفت که پسرم گلوش پیش هانا گیر کرده و ول کن ما نیست ! کلی حرف زدن و رفتن تمام مدت تو خودم بودم و یه کلمه حرف هم نزدم ... وقتی رفتن همه ریختن سرم که علی خوبه و... رفتم تو اتاقم و کلی فکر کردم! تصمیمم و گرفتم و به مامانینا گفتم که جوابم بله ست! باهاش ازدواج میکنم! چه غوغایی به پا شد همه بغلم کردن و بوسیدنم و بهم تبریک گفتن ! وای که تو دلم چی بووووود اون شب! اون شب و تا صبح گریه کردم! فردا زنگ زدن برای جواب و مامانم گفت که بله... اونا هم گفتن شب برای باقی حرفا میان خونمون ! شب اومدن علی یه جوری نگام میکرد یه لبخنده قشنگم رو لبش بود! رفتیم تو حیاط تا باهم حرف بزنیم دوتاییمون سکوت کرده بودیم! بهم گفت دیدی بالاخره مال من شدی بهت گفته بودم... نذاشتم حرفشو تموم کنه و گفتم فک نکن به خاطر علاقه یا دوست داشتن دارم بهت بله میدم یکی دیگرو دوست داشتم و تمام عشقم ماله اونه نه تووووووووو اگرم بهت بله دادم از لجه اون و اینه که میخوام فراموشش کنم حالا همه چیو میدونی میتونی بری و دیگه اسمم نیاری! سرشو انداخته بود پایین و هیچی نمیگفت ! بلند شد گفت بریم تو معلوم بود عصبی بود یه جورایی دلم براش سوخت ! رفتیم تو مامانینا هم داشتن حرف میزدن که علی گفت بریم!م باباش گفت علی جان کجا؟گفت یکی از دوستام حالش بده زنگ زده بهم ایشالا فردا میایم و... خلاصه رفتن... فک کردم که دیگه علی برنمیگرده !اما فردا زنگ زدن تا بازم شب بیان شب که اومدن علی اصلا تو چشام نگاه نمیکرد بعد از کلی حرف مامانش پاشد و یه حلقه داد دست علی ... گفت این حلقه نشونه... علی اومدو حلقه رو کرد دستم و محکم دستم و گرفت و بهم لبخند زد! تعجب کرده بودم که علی چراا اینکارو میکنه وقتی من اون حرفارو بهش زدم!!!! .... ادامه دارد
+
تاريخ پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 21:41 نويسنده بیوه
تصمیم گرفتم ارشو از زندگیم حذف کنم و این کارو هم کردم!
چندوقت بعدش فهمیدم که داره ازدواج میکنه ... واقعا ناراحت بودم شده بودم مثه یه ادم افسرده باورم نمیشد... اشکان زیاد میومد خونمون شده بود عینه یه عضو از خانوادمون و همه دوسش داشتیم هنوزم با نگاهاش عذابم میداد میدونستم دوستم داره اما نمیدونم چرا حرفی نمیزد ! بعداز ما ها که از خواستگاریه علی گذشته بودو من جواب رد دادم رفتم خونه ی نگار تا رسیدم دمه در و زنگ زدم علی درو باز کرد جا خوردم سلام کرد و گفت خوب هستین هانا خانوم؟ گفتم ممنون و نگارو صدا کردم گفت هنوز نظرت عوض نشده و خندید با حرص گفتم نع و رفتم تو از پشت صداشو شنید که داشت میخندید ! رفتیم تو اتاقه نگارو کلی باهم حرف زدیم و بهم گفت بیا با همین علی ازدواج کن به خدا پسره خوبیه و... گفتم شروع نکن حوصله ندارم! دیگه چیزی نگفت! ولی یه جورایی دلم میخواست بله رو بدم البته از لجه ارش! چون علی خیلی موقعیتش از هر لحاظ از علی بالاتر بود ! نمیدونستم چیکار کنم ! ادامه دارد...
+
تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 13:19 نويسنده بیوه
|
یه روز کامیار بهم زنگ زدو گفت میخوام بیام دنبالت و بریم بیرون ! ادامه دارد...
+
تاريخ دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 18:47 نويسنده بیوه
کامیارم وقتی قضیرو فهمید این که ارش گفته میخواد بیاد خواستگاریم خیلی عصبی شد
و سعی کرد با حرفاش منو قانع کنه که اون به درد نمیخوره نمیدونم چرا اصلا ازش خوشش نمیومد میگفت اون یه پسره .... با حرفاش ناراحتم کرد و برای اولین بار تو روش وایسادم که حق نداری درباره ی ارش اینجوری حرف بزنی و ... خلاصه بعد از کلی حرف زدن کامیار تسلیم شد ! رابطم با ارش خیلی صمیمی شده بود یه روز که بیرون بودیم ازم خواست که بریم خونشون! گفتم چرا؟ گفت چرا نداره بشینیم حرف بزنیم ! گفتم خب حرفو اینجا هم میتونیم بزنیم! عصبی شدو گفت این حرفا چیه هانا مگه به من اعتماد نداری؟ گفتم قضیه اعتماد نیست اما... نذاشت حرفمو تموم کنم و گفت اما بی اما و رفیتیم سمته خونشون! چنتا کوچه بالاتر از کوچه ی ما بود گفتم تو که گفته خونتون این سمتا نیست ! گفت اینجا خونه ی خواهرمه ! رفتیم بالا و نشستم روی مبل ... برام شربت اورد و خوردم و کمی حرف زدیم ... اومد کنارم نشست سعی میکرد بهم نزدیک بشه که من هی ازش دورتر میشدم یه دفه اومد چسبید بهم که از جام بلند شدم و الکی رفتم سراغ یه تابلو مثلا نگاش میکردم... اومد کنارم چشاشو دوخت به تابلو نگاش کردم معلوم بود عصبی بود اما هیچی نگفتم ! رفت دراز کشید منم نشستم مثه اینکه طاقت نیاورد و گفت بیا بغلم! جا خوردم و باز هیچی نگفتم ! گفت با توام عشقم بیا ... گفتم بس کن ! اومدم جلوی پام زانو زد و گفت عزیزم ما ماله همیم و... اومدم بلند شم منو کشید تو بغلش ! انقد ترسیده بودم که نمیتونستم حرکتی کنم اومد سمت صورتم که بوسم کنه تمام توانم و جمع کردم و هولش داد و بلند شدم که باز پاشد گفت یعنی چی هانا انقد عصبی بودم که یه سیلی محکم زدم تو صورتشو فراااااااااااار کردم سمته در ! از پله ها دوییدم و رفتم تو کوچه تا خونمون فقط دوییدم بدونه اینکه پشت سرمو نگاه کنم ! نزدیکه در خونه که شدم خیالم راحت شد صبر کردم که یه نفسی بگیرم و بعد برم تو که یه صدا از پشت میخکوبم کرد!!!!!! هانا چی شده ؟ چرا میدووییدی؟ اتفاقی افتاده؟ برگشتم سمت صدا و اشکان و روبروم دیدم ! نمیدونستم چی بگم گفتم ن چه اتفاقی؟؟؟؟؟؟؟؟ گفت دروغ نگو رنگت پریده گفتم نه بابا چیزی نشده شما اینجا چیکار میکنی؟ فهمید حرفو عوض میکنم گفت منتظره علی هستم بیاد میخوایم بریم دنبال خونه قراره بیایم محله ی شما! تو دلم گفتم همینو کم داشتم! خلاصه بعد کمی حرف علی اومد و رفتن منم رفتم خونه ! زود رفتم حموم تا کسی منو نبینه ! خیلی از ارش ناراحت بودم یعنی منو واسه این کارا میخواست؟ هزار تا سوال تو ذهنم بود .... دوش گرفتم و اومدم بیرون که تلفن زنگ خورد دلم شور افتاد احساس کردم ارشه ! زود دوییدم دمه تلفن و جواب دادک که صدای ارش پیچید تو گوشی سلااااااااااااااااااام! گفتم سلام گفت توضیح بده گفتم چیو؟ گفت رفتاره امروزتو ! گفتم اونی که باید توضیح بده تویی نه من! گفت لعنتی مگه من میخواستم چه غلطی کنم بی جنبه عقده ای ... واقعا ناراحت شده بودم و نمیتونستم حرف بزنم فقط سکوت کردم ! گفت گفت گفت تا خسته شد ! گفت من تورو واسه خودت دوست دارم عزیزم نباید اون کارو میکردی ... بعد کمی حرف زدنم به بهانه ی اینکه بابا اومدم گوشیو قطع کردم! ادامه دارد... فقط بگو چگونه رفتنت را باور کنم وقتی آغوش من هنوز بوی بودنت را میدهد!
+
تاريخ یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 20:30 نويسنده بیوه
فرداش هرچی بهم زنگ زد جوابشو ندادم اصلا دلم نمیخواست باهاش صحبت کنم ادامه دارد... شرمنده که نبودم ! نشد که بیام ...
+
تاريخ شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 22:0 نويسنده بیوه
توی راه تا خونه فقط اشک ریختم خاله هم پا به پام گریه میکرد وقتی رسیدیم خونه دوییدم و رفتم تو اتاق و در و بستم خاله هم در میزد و میگفت: هانا درو باز کن با هم صحبت کنیم بگو چی شده اما من هیچی نمیگفتم! بعد از 1 ساعت باز خاله شروع کرد به حرف زدن گفت با گریه چیزی درست نمیشه آخه بهم بگو چی شده گفتم: خاله فقط تنهام بذار فعلا میخوام تنها باشم دیگه خاله هیچی نگفت تا شب! انقدر گریه کردم که اشکام خشک شده بود فقط نشسته بودم و به دیوار نگاه میکردم فکر ارش داشت دیوونم میکرد با خودم میگفتم: ازت متنفرررررررررررررررررم اما بعد خود به خود اشکم سرازیر میشد و یاد کارا و خاطراتش می افتادم و میگفتم: نه من دوسش دارم نمیتونم فراموشش کنم! تا شب وضعم همین بود تا اینکه کامیار اومد !صداشو میشنیدم: سلااااااااااااااااام بر همسر خوب و مهربانم خسته نباشید عزیزم چه خبر؟ راستی هانا کجاست؟ دیگه چیزی نشنیدم تا اینکه صدای در اومد کامیار بود . هانا جان در رو باز کن کارت دارم, برات گاگا خریدما بابایی من جواب ندادم .انقدر در زد و حرف زد که مجبور شدم در و باز کنم باز کردم و سرم و انداختم پایین تا صورتمو نبینه اخه سرخ سرخ شده بود و چشمامم پف کرده بود سلام کردم و نشستم روی تخت اومدم کنارم نشست و زل زد توی صورتم! خاله هم اومد توی اتاق نگام خورد به خاله دیدم چشمای اونم پف کردس فهمیدم اونم گریه کرده! کامیار گفت : گلناز بهم گفت امروز چی شده نمیخوای بگی بینتون چه اتفاقی رخ داده که اینجوری شدی؟ نتونستم خودم و کنترل کنم و بازم اشکام سرازیر شد ! کامیار گفت : بگو چی شده و الا پسررو گیر میارم و... گفتم : میخوام تنها باشم حوصله ندارم گفتم : به جون گلناز نمیذارم باید اول بگی چی شده بعد ! منم مجبور شدم و همه چی رو بهشون گفتم ! لابه لای حرفام فقط گریه میکردم ! تا اینکه حرفام تموم شد کامیار گفت : نمیخوام سرزنشت کنم اما عاقبت دوستیهای خیابونی همینه! یادم نیست چی گفت اما خیلی حرف زد. تلفن زنگ خورد ! خاله رفت جواب داد . اما قطع کرد فهمیدم ارشه . گفتم میدونم ارشه بذار باهاش صحبت کنم کامیار گفت : نمیخواد بذار خودم حالشو میگیرم گفتم : نه خواهش میکنم میخوام خودم باهاش حرف بزنم بازم زنگ زد خودم گوشی و برداشتم.گفتم : بله گفت: سلام خانومم خوبی خوشگلم؟ دلم برای صداش تنگ شده بود اماگفتم : به تو ربطی نداره چیکار داری؟ گفت : اخه چت شده عزیزم بهم بگو ؟ گفتم خودت میدونی دیگه نمیخوام صداتو بشنوم بهم زنگ نزن و مزاحمم نشو و تلفن و قطع کردم و ...کامیار داشت نگام میکرد گفت: با گریه چیزی درست نمیشه خوبه که زودتر شناختیش و فهمیدی چه جور ادمیه هیچی نگفتم ! بعد یه ذره سربه سرم گذاشت و خندوندم و اون شبو شام بردمون بیرون و تا اخر شب سعی میکرد که یاد ارش و از ذهنم دور کنه اما هیچکدومشون از دلم خبر نداشتن.... ادامه دارد... ........................... پ.ن: پوریا تو کجااااااااااااایییییییییییییی هاااااااااااااااااان؟
+
تاريخ سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 7:10 نويسنده بیوه
نرفته برگشتم !هزارجور فکر کردرم نمیدونم چرا پاهام سست شده بود
دختره داشت میومد سمت من !زود خودمو انداختم پشت یه ماشین و قایم شدم تا منو نبینه!ارش هم دنبالش دویید و گفت: مهسا صبر کن میگم صبر کن دویید و دستش و گرفت مهسا داد زد گفت ولم کن دیگه هم بهم زنگ نزن تو با همه هستی الا من ! گمشو حالم ازت بهم میخوره! ارش دستشو کشید و برد طرف ماشین گفت میخوام باهات صحبت کنم رفتن سمت ماشین و سوار شدن و رفتن! حالم خیلی بد شده بود رفتم سمت پارک و رفتم داخل توالت اونجا توی اینه خودمو نگاه کردم و یه دفه زدم زیر گریه ! به خودم میگفتم خاک تو سرت هانا واسه کی ارایش کردی ؟ اومدی کی و ببینی ؟ قلبم داشت میزد بیرون نزدیک ۵مین اونجا بودم و رفتم بیرون! داشتم میرفتم ارش صدام کرد! برگشتم طرف صدا و دیدم ارش داره میدوئه طرفم صبر کردم رسید! گفت سلام خانومم خوبی؟کی رسیدی؟ با زور خودمو نگه داشته بودم که اشکم نریزه گفتم: به تو ربطی نداره بای اومدم برم دستم گرفت گفت: هانا چته؟ تا اینو گفت زدم زیر گریه و نشستم روی صندلی گفت:هاااااانااااااااا خوشگلم چته ؟بهم بگو چی شده؟ گفتم تو نمیدوونی مهسا جون و رسوندی؟احساس کردم جا خورد گفت :معلوم هست چی میگی هانا چرا چرت و پرت میگی گفتم آره چرت میگم بلند شدم و گوشی خالرو دراوردم و زنگ زدم بهش خاله جواب داد ! با گریه گفتم خاله بیا دنبالم گفت چی شده ؟گفتم فقط بیا رفتم سمت خیابون ارشم دویید دنبالم هی میگفت: عزیزم چته کجا میری و... تا خاله رسید رفتم سوار ماشین شدم و گفتم برو! خاله هم بدون هیچ حرفی راه افتاد .............................. ببخشید یه مدت نبودم ! مشکلی داشتم نتونستم وشرمنده که خبرتون نکردم دیر دیر میام اما میام ! یاسی جونم من نمیتون برات نظر بذارم اما لینکت کردم عزیزم
+
تاريخ چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 12:47 نويسنده بیوه
|
اصلا از شام هيچي نفهميدم ! نگاه اشکان و حرفاي علي بدجوري اعصابمو خرد کرده بود ! شام و خورديم و بزرگترا رفتن داخل پذيرايي و من و هاله و (خواهر علي) مهسا و نگار داشتيم اشپزخانه رو مرتب ميکرديم ! نگار خيلي سر به سرم ميذاشت و همش منو به اسم عروس خاله صدا ميکرد و ميخنديد ! حيف که مهسا اونجا بود والا يک دعواي حسابي باهاش ميکردم بعد از مرتب کردن اشپزخانه هاله چايي ريخت و گفت: هانا چايي رو تو بيا ببر!! که من قبول نکردم و خود هاله مجبور شد ببره وارد پذيرايي شدم که باز نگاهم به نگاه اشکان خورد زود رومو کردم يه سمت ديگه چون واقعا طاقت ديدن چشاش و نداشتم ! رفتم و کنار هما نشستم ! بعد از کلي حرف زدن باباي علي گفت: راستش ما امشب اومده بوديم اينجا که هانا و علي همديگرو ببينن علي که فک ميکنم پسنديده درست ميگم علي جان؟؟ علي هم سرش و انداخت پايين و يه لبخند زد باباش گفت: بله مثل اينکه اقا علي پسنديدن حالا ميريم سراغ هانا جان؟هانا شما چي ميگي دخترم؟ با اين حرف همه نگاه ها برگشت سمت من ! داشتم از خجالت آب مي شدم سکوت کردم که دايي حميد نجاتم داد و گفت : راستش هانا بايد کمي فکر کنه نميشه که همينجوري جواب و بده !اگه اجازه بديد چند روز ديگه جواب و خدمتتون ميرسونيم ! که باباي علي هم قبول کرد فقط ازم خواست که 1 روز و بذارن و من و علي با هم بريم بيرون و بيشتر با هم اشنا بشيم که بابا هم قبول کرد! بعد از اين حرفا ديگه بلند شدن که برن خونه خداحافظي کرديم و رفتن ! وقتي تنها شديم هرکسي يه نظري ميداد دايي حميد:به نظرم خانواده ي خوبي بودن علي هم پسر خيلي خوبي بود بابا: اره خيلي اقاس اين و ميشه از تک تک حرکاتش فهميد ! مامان: خيلي هم خوشگله نه علي؟ علي: اره مامان خدايي خيلي چهرش قشنگ و جذابه و.... اين وسط من بودم که ساکت نشسته و حرفي نميزدم ! که بابا برگشت گفت: هانا نظرت چيه ؟ بدون اينکه فکر کنم با عجله گفتم: نههههههههه بابا از اينکه انقدر سريع جوابشو داده بودم تعجب کرده بود و گفت: دختر يه ذره فکر کن بعد حرف بزن منم هيچي نگفتم و بلند شدم و اومدم توي اتاقم و در رو هم محکم کوبيدم ! دلم ميخواست فرياد بزنم من بايد به کي ميگفتم که دلم پيش يکي ديگه اس ! در و زدن و بعد چند ثانيه در باز شدو علي داخل اتاق شد خودم حدس ميزدم علي باشه چون هميشه در مواقعي که اعصابم خرد ميشد بابا و مامان علي رو ميفرستن سراغم چون فقط علي ميتونه آرومم کنه ! اومد کنارم نشست و گفت: اصلا کار درستي نکردي که اونجوري جمع و ترک کردي حداقل حرمت دايي رو نگه ميداشتي هيچي نگفتم ! گفت: حالا بگذريم . ميشه دليل اين جواب "نه" رو بدونم ؟؟ گفتم: ببين علي دوست دارم باهات راحت حرف بزنم ! من دوسش ندارم يعني هيچ حسي نسبت بهش ندارم دوست داشتن براي من از هرچيزي مهمتره وقتي ميبينمش حالم بد ميشه ! علي خنديد و گفت:آخه هاناي عزيزم تو مگه چندبار علي و ديدي؟هان؟ تازه بار اوله که ميبينيش ادم که با يه نگاه از يه نفر خوش نمياد !بايد باهاش باشي با اخلاقاش با طرز فکرش ...آشنا بشي تا کم کم و به مرور زمان بهش دل ببندي ! گفتم: نخير ادم بايد با يه نگاه از يه نفر خوشش بياد ! من اصلا خوشم نمياد ازش بعدم مگه من چند سالمه تازه ميخوام برم تو 17 سال ! به نظرت يکمي زود نيست ؟ گفت:خب اره فعلا براي تو زوده و نظر منم همينه به خصوص که هنوز هاله تو اين خونه است و قبل تو بايد هاله ازدواج کنه ! پريدم و صورت علي رو بوس کردم و گفتم : قربون داداش خوبم برم پس خودت به مامانينا بگو جوابم چيه ديگه خودت راضيشون کن باشششششششششههههههه؟ (خيلي مظلومانه نگاهمو دوخته بودم به علي) خنديد و گفت: باشههههههههههه چشم .اون با من خوبهههههه؟ گفتم : اره خوبه, مرسي علي ! بلند شد و رفت بيرون منم دراز کشيدم رو تخت . خيلي راحت شده بودم و عروسکي که آرش برام خريده بودو بغل کردم و محکم فشار دادم و با ياد آرش خوابم برد ! صبح با صداي اهنگ از خواب پريدم ! رفتم تو هال و ديدم خاله گلناز آهنگ و گذاشته زياد کرده و داره با هاله ميرقصه . خاله گفت: سلام و صبح بخير تنبل خانوم هاله هم سلام کرد گفتم: عليک سلام چيه اول صبحي خونه رو گذاشتين رو سرتوووووون ؟ گفت : خب ورزش صبحگاهيه ديگه! گفتم : شما که دارين ميرقصين گفت: خب رقصم يه جور ورزشه ! بعدشم مگه تو قرار نبود ديشب با ما بياي بريم خونه ي ما اومدم تو اتاق ديدم خوابي دلم نيومد بيدارت کنم به پيشنهاد کامي موندم اينجا تا صبح با هم بريم خونه ي ما! گفتم: اره خيلي خسته بودم و نفهميدم کي خوابم برد هاله گفت: اخ قربونت برم چقدر کار کرده بوديا به خاطر همين بود خسته شدييييييي و با خاله شروع کردن به خنديدن ! منم خنديدم و رفم تا يه آبي به صورتم بزنم اومدم بيرون و خاله با زور من و برد وسط اتاق که بايد برقصي ! تا ظهر زديم و رقصيديم و کلي خنديديم ! ميخواستيم واسه ناهار بريم بيرون که مامان نذاشت و گفت : نخيررررررررررر شام از ديشب خيلي مونده همينا رو ميخوريم هاله گفت : وااااااااااااااااااااييييي خداااااااااا بازم مونده خوري !!!!! با اين حرف هاله من و خاله انقدر خنديديم که اشک از چشمامون سرازير شد ! ناهار و خورديم خاله گفت بريم ديگه هانا,پاشو وسايلت و جمع کن! خاله ميخواست لباس بخره قرار شد اول بريم خريداشو بکنه بعد بريم خونه ! هاله هم ميخواست شلوار و کفش بخره گفت پس منم ميام خريدامو ميکنم برميگردم خاله هم گفت تو هم بيا بريم که هاله گفت نه فردا کلاس دارم نميتونم از خونه ي شما دور ميشه و... ( راستي اينم بگم که هاله دانشگاه قبول شده بود رشته ي جامعه شناسي ) ديگه رفتيم بيرون خريد کرديم و هاله رو رسونديم و من و خاله هم رفتيم خونشون !! رسيديم خونه که کامي زنگ زد و گفت : امشب شام نذار ميام دنبالتون بريم بيرون ديگه تا رسيدن کاميار نشستيم با خاله فيلم ديديم و حرف زديم و... دلم ميخواست زنگ بزنم و با ارش صحبت کنم اما روم نميشد جلوي خاله زنگ بزنم ديگه با هزار بدبختي به خاله گفتم : ميشه يه زنگ بزنم به يکي از دوستام ؟ گفت: چرا اجازه مگيري اينجا هم مثل خونتونه پاشو زنگ بزن! زنگ زدم و بعد از سلا م و احوالپرسي آرش گفت: چه عجب ياد ما کرديد ؟ گفتم: ميدونم ببخشيد نتونستم (هنوز قضيه ي خواستگارو بهش نگفته بودم) نميتونستم جلوي خاله راحت حرف بزنم انگار که فهميد و بلند شد رفت اشپزخانه منم با خيال راحت با ارش حرف زدم و گفتم که خواستگار داشتم و ... ارش گفت: جدي چرا زودتر بهم نگفته بودي گفتم: نميخواستم ناراحت بشي که ارش هيچي نگفت و حرف و عوض کرد بعد چند دقيقه خداحافظي کردم و قطع کردم خاله هم اومد نشست کنارم و گفت: هانا يه سوالي بپرسم؟ گفتم : آره بپرس گفت: با پسر حرف ميزدي ؟ دوستته؟ سريع گفتم : نه خالههههههه دوستم الناز بود گفت: هانا جااااااااان صداشو شنيدم ! دستم پيش خاله رو شده بود به خاط همين سکوت کردم و چشمم و دوختم به تلوزيون خاله گفت: نميخواي درموردش صحبت کنيم ؟ گفتم: چه صحبتي؟ گفت: دوست دارم بدونم کيه ؟ چه جوري باهاش اشنا شدي و... منم همه چي و براي خاله گفتم و خاله هم اروم به همه حرفام گوش کرد وقتي ساکت شدم گفت: هانا دوست ندارم نصيحتت کنم اما به نظرم اين دوستياي خيابوني هيچ وقت پايان خوشي نداره ! خودت دختر با شعوري هستي و ميدوني که... گفتم: خاله به خدا ارش خيلي خوبه مثل ديگرون نيست ! گفت: چرا اين حرفو ميزني؟تو تازه چند ماهه باهاشي اونم فقط در حد يه حرف زدن و چندبار بيرون رفتن ...گفتم:خاله نميدونم توروخدا تمومش کن فقط من دوسش دارم گفت:ميدونم تو هنوز سنت کمه و بر اساس احساست داري تصميم ميگيري اما دوست دارم يه ذره منطقي فکر کني و ديگه هيچي نگفت! بعد چند دقيقه شروع کرد به حرف زدن باهام درمورد دوستاشو بچگياشو ... ديگه هم در مورد آرش حرفي نزد :-) تا کاميار اومد و رفتيم بيرون. شام و خورديم و بعدم رفتيم پارک و قدم زديم کاميار گفت: بيايد بريم تاب بازي خاله گفت: کاميار ديوونه شدي بچه اي مگه؟ گفت: چه ربطي داره خيلي هوس کردم تاب بازي کنم هانا پايه اي؟ گفتم: بلههههههههه و گفت: 1 2 3 و دوييديم سمت تاب ها و... خاله هم اومد و گفت: ني ني کوچولو بيا پايين منم سوار بشم ! کامي گفت: خب تو هم ني ني اي ديگه ميخواي سوار شي پياده شد و خاله سوار شد خود کاميار محکم هلمون ميداد که خاله هم هي جيغ ميزد آرووووووووووومترررررررررر اون شب خيلي خوش گذشت ! ساعت 2 تازه اومديم خونه ! و خوابيديم فردا صبح زود خاله کلاس داشت و کامي هم که بايد ميرفت سرکار! وقتي از خواب بيدار شدم ديدم نيستن رفتم داخل آشپزخانه که ديدم يه کاغذ چسبوندن رو يخچال نوشته بود: با عرض سلام و خسته نباشيد خدمت هانا جون -->(خالت داره ميگه اخه مگه اول صبحي ادم خستس) خب اين گلناز نميذاره حرفمو بزنم که اخهههههههه ! داشتم ميگفتم هانا خانوم بلند شدي نترس خونمون لولو نداره دزدم نميتونه بياد چون اگه دقت کرده باشي خونمون طبقه ي 5 و هيچ دزدي نميتونه از در يا پنجره بياد تو... همسايه ها هم هستن اگه ترسيدي گلناز ميگه برو خونه ي اين روبروييه محيا خانوم (ولي به نظرم نري بهتره خيلي فضوووووووووله) صبحانه هم داخل يخچال شير و ابميوه و... داخل کابينت هم کيک هست بردار و بخور تا ظهر گلناز مياد خب ديگه ما بريم به کارامون برسيم دوستت داريم باي از طرز نوشتن نامه خندم گرفته بود ! کاميار هم ديوونه بوداااااا :-D اول رفتم سراغ تلفن و با ارش براي ساعت 4 قرار گذاشتم که همو ببينيم بعدم رفتم و کيک و شير برداشتم و اودم داخل هال و دراز کشيدم روي کاناپه و تي وي نگاه کردم تا خاله اومد! خاله پيتزا خريده بود ناهارو خورديم و رفتيم دراز کشيديم روي تخت ! به خاله گفتم که ساعت 4 قرار دارم گفت: باشه خودم ميرسونمت و خودمم ميام دنبالت قبول کردم و هيچي نگفتم! از ساعت 2 جلوي اينه بودم تا ساعت 3 ! خاله گفت: هانا بسهههههه به خدا خوشگلي پاهات الان ميشکنه انقدر سرپا ايستادي و کلي غرغر کرد ! اما من به حرفاش گوش نميدادم و کار خودم و ميکردم ! سوار ماشين شديم و رسيدم دم پاتوقمون ! از خاله خداحافظي کردم که خاله يکي از گوشياشو داد بهم و گفت اين دستت باشه بهم زنگ بزن بيام دنبالت! گقتم باشه و پياده شدم تازه ساعت 3:30 بودو خيلي زود اومده بودم.لحظه شماري ميکردم آرشو ببينم دلم براش يه ذره شده بود! رفتم داخل پارک و شروع کردم به قدم زدن رفتم تو اون کوچه اي که هميشه با آرش ميرفتيم ! يه دفعه چشمم خورد به ماشين آرش ! خوشحال شدم که ارش هم حتما زود اومده و ديده من نيستم توي ماشين منتظرم نشسته! اومدم برم طرف ماشين که يه دختر از ماشينش پياده شد ! ادامه دارد... دوست جونام ببخشید خبرتون نکردم حوصله نداشتم! دیگه نیستم تا پنجشنبه !!بای
+
تاريخ جمعه دوم مرداد 1388ساعت 12:39 نويسنده بیوه
|
||
دلم بشکنه حرفی نیست-مازیارفلاحی-مرجع کداهنگ